شعر و ادبیات: شعر راه رنج تا راه رستاخیز از سیاوش کسرایی

Translate

شعر راه رنج تا راه رستاخیز از سیاوش کسرایی



سیاوش كسرایی در سال 1306 در اصفهان زاده شد . پس از به پایان رساندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه شد
و در رشته حقوق سیاسی موفق به دریافت درجه لیسانس گردید.
پس از فارغ التحصیلی در سال 1331 ، به عنوان كارمند در وزارت بهداری به كار مشغول شد.

كسرایی در سالهای پس از كودتای 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود و اشعار خود را با نام مستتعار كولی شبان ، بزرگ امید ، رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند .

از خانه بیرون زدم
تنها

كه در خود نمی گنجیدم

چنانكه جمعیت در خیابان ئ خیابان در شهر

نه

دلكاسه حوصله دریا نداشت

جانوری بودم

شاید اژدهایی

كه دهانم

در كار بلعیدن شهیاد بود و

دمم

پل چوبی را نوازش می كرد

های های

افسانه از واقعیت جان می گرفت

هر گام

از هر گوشه شهر

بر راهی واحد می دوید

پاها فرشی تازه می بافت

قالی تاریخ

نو پایی و نو زبانی

كالی در كردار

ورزش سبك بر آمدن

با هم آمدن

اما در مجموع

سماع جادویی اتحاد

مزارع سیاهپوش آدمی

با غنچه مشتهای سفید و

سرود سرخ

شهادت بر پرچم و

كینه

در شعر می گردید

پیری در پیاده رو می گریست و

آینده

دست در دست پدر

یا بر سینه مادر

همراه می آمد

دیوارها

دفتر وقایع و آرزو بود

آتش نامه های خلق

به صف می رفتیم

به سالیان

تومان آموخته بودی

هر سپیده دمان در صف تیر باران شدگان

به نیم شبان در صف  زندانیان

به نیمروز در صف  طویل ملاقات كنندگان

به شامگاهان در صف  خواربار

و هرگاه و بی گاه در صف  نفت

اینك صف  در صف

برابر تو بودیم ای مردمی شكن

توده تتیره ای بودیم

خال كبود غم

بر گونه شهر

و در برابر دشمن سربی

كوره ای گداخته از خشم

نه تبری برای كشتن

نه تبری براس شكستن

اما گرمایی به كفایت برای ذوب كردن

گرچه به سگوی عظیم

برخاسته بودیم

ولی حضور همگان

شادی آورده بود

شور آورده بود

در كربلای حاضر

حسین

نه مرثیه كه حماسه می خواست

به كربلای تو آمدم

حسین

نه بدان گذرگاه امتی اندك

با تو ماندند و

ماندگار شدند

با تو آمدم بدان مهلك

كه معبر ملتی است

و نه به دین تو

كه به آیین تو

ااز سر صداقت

به شهادت

با تو آمدم

تا عاشورا را با اعشار برم

به عشرات برم

تا این گلگونه را

درشت كنم

درشت تر كنم

و شنلی از خون برآرم

شایسته اندام مردمم

در من بنگر حسین

نفتگرم

خدمتكارم

آموزگارم

طواف و باربرم

قلمزن و اندیشه گرم

نهال نازك اندوهنه

درخت خون

از ریشه سهمگین حسرت

در پیگیری رد خون حسین

به كسان رسیدم

به بسیاران

تا شبنم سرخ تو نیز

بر من نشست و شكفتم

و اینك

راهی دراز بایدمان رفتن

نه از پل به میدان

و نه از مدینه به كوفه و كربلا

راهی از رنج تا رستاخیز

از ستمشاهی تا برادری

تنها رفتم و

خلقی به خانه باز آمدم

گندمی

كه در غلاف لاغر خویش

خرمنی بارآورد

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر