شعر و ادبیات: شعر برای سنگ مزار یک مؤمن فریب خورده از م.سحر

Translate

شعر برای سنگ مزار یک مؤمن فریب خورده از م.سحر



مُردی و بهشت ، سرنوشتت بادا
وان فاحشه بازار ، بهشتت بادا

مشتی شپشوی ابله ریش دراز
چون آینه پیش ِ روی زشتت بادا

مُردی و مرامت ، از خدا دوری بود
کان بندگی ات ز روی مزدوری بود

زیرا همه طاعتت به امید بهشت
بالجمله به بوی گادنِ حوری بود

عمری که در آرزوی کوثر کردی
در بزم ِ توهّمات ، لب تر کردی

دنیا دادی ، جهل خریدی از شیخ
خود را خرِ بی خبر تر از خر کردی

مُردی و به خاک ، ارزشی نفزودی
زیرا به حیات ، ضدِّ ارزش بودی

در دل نه ز هستی و حضورت نوری
برپا نه ز آتش ِ وجودت دودی

مُردی به درک، نه زنده بودی زین پیش
بازهد عبوس ِ خویش و با آن بر و ریش

یک عمر هوای حور و غلمان نگذاشت
تا اندُهِ آشنا بَری ، یا غم ِ خویش

مُردی و درَک به پیشوازت نشتافت
وزِ مرگ ِ تو برکوی عدم، نور نتافت

غلمان نرسید و حور، نزدیک نشد
روحت به بهشتِ ابدی راه نیافت

ای مُرده که در کجاوۀ پنداری
شوقی به وصال ِحور و غلمان داری

بودی و خیال می خریدی از شیخ
بودت نه به از نبودنت بود آری !

مُردی که به حوریان رسی زود ترَک
غافل که خُدات می فرستد به دَرک

یک عُمر ، فریبِ اهلِ دینت دوشید
تا سینهء حور آرَد و پِستان ِ مَلَـک

محصول خیال ِ سدره در کاخ ، رسید
طوبا گُل داد و میوه بر شاخ ، رسید

عُمری به هدر دادی و رفتی به بهشت
حوری نرسید ، لیک بیلاخ رسید !

این باغ ِ خیال ، سرنوشت ِتو شده ست
محصول ِ توهّم ِ تو ، کِشت تو شده ست

جهلِ تو ، قفس شده ست و دامت تزویر
رنجِ تو در این جهان بهشت تو شده ست

دیریست که زی سراب خود بار کِشی
اوهام به بر کُنی و پندار کِشی

این قافله، ره به حور و غلمان نبَرَد
هرلحظه خیال ِ خویش بر دار کِشی

در کف ، زبهشت اگر کلیدی داری
دردا که رواندردِ* شدیدی داری

عقلت به حصار ِ جهل، در زنجیر است
راهی ، ز نجات ناپدیدی داری!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر