شعر و ادبیات: شعر از ماست که بر ماست از ملک الشعرای بهار

Translate

شعر از ماست که بر ماست از ملک الشعرای بهار



این دود سیه فام که از بام وطن خاست
از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راست
از ماست که بر ماست


جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم
با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم
بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست

اسلام گر این روز چنین زار و ضعیف است
زین قوم شریف است
نه جرم به عیسی نه تعدی به کلیساست
از ماست که بر ماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم
تا روز نخفتیم
و امروز بدیدیم که آن جمله معماست
از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم , این چه خیالی است؟
بیداری ما چیست؟
بیداری طفلیست که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست

از شیمی و جغرافی و تاریخ نفوریم
از فلسفه دوریم
وز قال وان قلت به هر مدرسه غوغاست
از ماست که بر ماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربی است
یا کافر حربی است
ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست
از ماست که برماست

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر