شعر و ادبیات: شعر بهار بهار امسال از مسعود امینی

Translate

شعر بهار بهار امسال از مسعود امینی



بهار بهار امسال موقعه كار امسال
بجای جو و گندم كاشتن دار امسال
آه بهار بهار امسال

یه خونه بی غذا نیست یه سفره توش غذا نیست
جز اونا كه امیرند یه آدم رضا نیست
شعر وترانه مردن شاعرا رو شمردن
شبی كه عروسی داشتن بجشن گوله بردن
بهار بهار امسال



ده به ده بچه ها شون بریده دست و پا شون
نصف شبا تو زندون در میارند چشاشون
یه كوچه نیست ببینی داغ جوون ندارن
این همه عاشق و اونجا نام و نشون ندارن
بهار بهار امسال

از اون همه قشنگیها خبر نیست
وطن نگو اونجا دیگه وطن نیست
تو كوچه هاش چوبه داره اونجا
آدم كشی خودش یه كاره اونجا
بهار بهار امسال

برابری برادری دروغه تو صف مردنم بری شلوغه
منبر و مسجد مثل قبله گاه ارزش جون قیمت پر كاه
هیشكی به فكر هیشكی نیست عجیبه
آدم تو آب وخاكشم غریبه
بهار بهار امسال

قوم مغول اومده باز دوباره یخ زده مغز مردم بیچاره
آفت طاعون زده جالیزارو با نعش مردم می سازن دیوارو
نه راه پس داریم نه راه پیش حرف بزنی همونجا كشته میشی
بهار بهار امسال موقعه كار امسال
بجای جو و گندم كاشتن دار امسال

بهار بهار امسال بهار بهار امسال آه بهار بهار امسال
سر پنجه به چشمانم بگرفتم و بستم چشم
پیشانی خود پنهان بر پنجه خود كردم
تا داغ شكستم را از خلق كنم پنهان

اما تو كه می بینی اما تو كه می دانی تنها ترم از تنها
ای یاور بی یاران این دست من و این دست
من واین تو بس كن دیگر
این بازی آخر به چه می نازی

خود می شكنی آسان هر چیز كه می سازی
یك تن بود از ما تو ای رهبر گمراهان
یا می كشیم با خود یا می كشمت آسان
نه صبح جلا دارد نه سینه صفا دارد
اندوه غروبی نیست امید به فردا چیست
امشب غم و فردا غم بی عشقم و بی عالم تنها ترم از تنها
ای یاور بی یاران اینك من و اینك تو داد دل من و بستان
از صفحه این گیتی محوم كن و پاكم كن
تا با تو در آمیزم تا با تو درآمیزم خردم كن خاكم كن

خدایا كفر میگویم پریشانم پریشانم
چه میخواهی تو از جانم نمی دانم نمی دانم
مرا بی آنكه خود خواهم مرا بی آنكه خود خواهم
اسیر زندگی كردی تو مسئولی خداوندا به این آغاز و پایانم
من آن بازیچه ای هستم من آن بازیچه ای هستم
كه می رقصم به هر سازت تو
می خندی ………….. به این چشمان گریانم
نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در كعبه
من آن بید م كه می لرزم دگر بر مرگ ایمانم
خدایی نا خدایی هرچه هستی غافله ای یارم
كه من آن كشتی كه من آن كشتی بشكسته ای در كام طوفانم

تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشك وتر با هم
كه من فریاد ز نسلی آسی و قومی پریشانم
بهار بهار امسال………

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر