شعر و ادبیات: شعر شبست امروز از بزرگ امید

Translate

شعر شبست امروز از بزرگ امید



شبست امروز ای مردم
شبی تیره ، شبی ترسان و وهم انگیز، از آن شبهای بدفرجام كمتائی
كه در هر گوشه، هر جائی، پس هر كوچه تاریك یا روشن
كمین كرده، ددی دیوانه با تیغش، نهان گشته پلیدی با نهان تیرش


كه در یك دم بگیرد جان گرمی را، به تیغ آبدار و تیر زهرینش
شبست امروز ای مردم

شب دیوانگان مست قانون كش، شب غوغای بدكیشان هستی كش
شب تنهائی و مردم، شب پر درد جان كندن
شب نابودی زن یا شب باران سنگ و ننگ بی پایان
شب ناقوس مرگ و گوشه ای بی نام افتادن
شب ویرانگران خانمان سوز است ای مردم
شب است امروز ای مردم

شب كشتار و فریاد است ای مردم
شب خاموشی و لب دوزی و سركوب یاران
یا شب سیلی ز نامردان بی رگ بر رخ مردان دوران است ای مردم
شب تازش، شب یورش، شب ویرانی خانه، كه در دستان دربانان دوزخ در گرو مانده
شب بیداد و دار و ننگ و زندان
یا شب همخانگی با درد و سوزان دیدن درمان آن در دست ای مردم
شبست امروز ای مردم

شب آبستن خورشید آزادی، شب زایای هشیاری، شب بیداری مردم
شب بگسستن بند از زبانها، دست و پاهائی فرومانده به جادوی بلا خیزان
شب تیزای بستر در افق با روشنائیهای فردائی درخشان
یا شبی آشفته در غوغای فریادی كه گوید:
«گر نخسبد دیو جادوگر، نخیزد بهت آزادی»
شبست امروز ای مردم

شبی ماسیده در كهنه خموشیهای بی پرسش
ددی آنسوی دیوار است بشنو، كو به دستی كوبه را كوبد، به دستی تیغ تیزی
تا بچیند ریشه را از بیخ بی پروا
ددی از دشت داغی، مست خون، از خون داغی، با دروغی در دهان
بالاتر از هفت آسمان بنشانده آئین ددی را
تا ببینید این ردا پوشان خونین پوزه را، با داد و افسونی دو رویانه
چه غوغائی میان دو منار دیوخانه، دست و پا كرده، كه خورشید از درخشش شرم میدارد!
زوزه ها، فریاد جادوئی، همان داد بزرگین بت
نمی لرزاندت چون بید بر بادی و یا موهای گرگانی كرسنه در شبی برفی؟
ببین دیو است میآید، بترس از دیو
هار است این درنده گرگ زشت پتیاره، آدمیخوار است بد آئین
سیه دستار را بر سر نمی بینی، كه شب را بر دل خورشید میبارد؟

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر