شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده کمدی الهی

Translate

داستان کوتاه و آموزنده کمدی الهی



کمدی الهی
.
آقا بزنه و دنیا تموم شه.
اون روز آخر هم اینقده طولانی شه که مهدی و عیسی هم هر دو تا ظهور کنن.
بعد قیامت شه. همه به صف شن. مسلمونا، مسیحی‌ها، یهودی‌ها، بی‌دینا، همه.
منم اون وسط مسط ها قِل بخورم واسه خودم. هی از این صف برم تو اون صف
.

بعد خدا بیاد بگه بنده‌ها، یه خبری دارم واستون. اون صد و بیست و چار هزار تا پیامبر بودن که فرستادم براتون؟!
ما همه بگیم خُب خُب!
خدا بگه پیامبر ِ صد و هیژده هزار و سیصد و نود و دوّم بود؟!
بعد ما بگیم خُب خُب؟
بعد خدا بگه می‌دونین اسمش چی بود؟

بعد ما هی به هم نگاه کنیم بگیم نه والله
.
بعد خدا بگه می‌دونستم نمی‌دونین، آخه خودم هیچ‌وقت بهتون نگفتم
.
اسمش جَپَرقوظ بود. تو رشته کوهای هیمالیا مبعوثش کردم. کلاً هم صد نفر بیشتر بهش ایمان نیاوردن.

اون بر حق بود. دین کامل مال اون بود. جَپَرقوظیان می‌رن بهشت، بقیه جهنم
.
بعد جبرئیل و میکائیل و عزرائیل و اسرافیل و اون صد تا جَپَرقوظی آی بخندن به ما، آی بخندن.
خدا هم هی گوشه لبشو گاز بگیره، سعی کنه نخنده.

آخه شوخی بدی بود واقعاً

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر