شعر و ادبیات: شعر تکرار تاریخ از مسعود صدر

Translate

شعر تکرار تاریخ از مسعود صدر



به کوروش گفت:کوروش ، شاه شاهان
شهنشاه بزرگ ملک ایران

وطن را چون تو ما غمخوار هستیم
بخواب آسوده ، ما بیدار هستیم


چو بشنید این سخن کوروش به پا خواست
نظر افکند آنی بر چپ و راست

که بیند لحظه ای حال وطن چیست
ببیند آن یل صاحب سخن کیست

به پشت شه امیران کله پوش
به گرداگرد قبرش گوش تا گوش

چو کوروش دید برق جامه هاشان
مزین دید روی شانه هاشان

هزاران تاج و یک دنیا ستاره
نماندش حاجت هیچ استخاره

به کنجی شاه ایران را صدا کرد
به زیر گوشش ایران را دعا کرد

به وی فرمود کوروش با تب و تاب
مبادا لحظه ای چشمت رود خواب

به یک دم می زند دشمن شبیخون
به آنی می شود کارون پر از خون

هزاران گرگ دندان تیز اینجاست
گه اسکندر ، گهی چنگیز اینجاست

زمانی دوست بر تن می زند نیش
بسا گرگ است اندر جامه میش

ز اندرز و نصیحت شه برآشفت
نظر افکند بر کوروش به وی گفت

که ما خود آریامهر وجودیم
به گیتی صاحب بود و نبودیم

به دنیا اینچنین و آن چنانیم
نه ایران ،بلکه سلطان جهانیم

به معنا عالم آرای زمانیم
تمدن را چنین دروازه بانیم

ز چشم بد وطن را دور داریم
به هر برزن دوصد مامور داریم

همه جان بر کفان سخت پیمان
همه از نوکران سفره پر نان

وطن را چون تو ما غمخوار هستیم
بخواب آسوده ، ما بیدار هستیم

چو کوروش خفت و در خواب گران بود
ولی از خواب خود دل ناگران بود

که ناگه باد و طوفانی به پا خواست
شعار مرگ بر شاه از چپ و راست

همان جان بر کفان سخت پیمان
همانا نوکران سفره پر نان

به فریاد بلند از کوچه و بام
که شاهنشاه باید گردد اعدام

چو صید ناگهان افتاده دردام
به ملت داد شاهنشاه پیغام

که خشمت را به چشم خویش دیدیم
صدای انقلابت را شنیدیم

من آن شاه پشیمان ملولم
کز این پس خدمت آل رسولم

از این پس طبق قانون اساسی
ندارم کار با کار سیاسی

به غیر از سلطنت کاری ندارم
به جز کاخی و درباری ندارم

در میخانه ها با زور بستند
دو صد پیمانه چون پیمان شکستند

مسلمان می شوند یکباره از دم
وزیر و شیخ و شاه و صدر اعظم

به یادم هست من بی بی چو بیکم
بیانات نخستین صدر اعظم

که بعد از انقلاب آمد سر کار
چنین اش بود لاکردار گفتار

که ای هم میهن خوب و گرامی
اگرچه هم شریفم هم امامی

مپنداری که من همواره خویشم
نه من آن جعفر سی روز پیشم

که من خود پایه ای از انقلابم
موافق تر زهرکس با حجابم

مرا این انقلاب از بیخ عوض کرد
غلط کرد هرکسی تاریخ عوض کرد

شهنشاهی کجا تاریخ دارد ؟
بلی این کارها توبیخ دارد

پس از آن هم شریف و هم امامی
به دولت می رسد مردی نظامی

همان که نا آمده ناکام می رفت
همه شب روی پشت بام می رفت

که ملت گفتش اینجا
جا ،ندارد نوار آنچنانی پا ندارد

همان که گفت این حرفا دروغ است
کجای شهر نا امن و شلوغ است؟

وطن آرام و در امن و امان است
هنوز ایران گلستان جهان است

چو رهبر آنچنان آگاه داریم
خردمندی چو شاهنشاه داریم

کجا بر ما زند دشمن شبیخون؟
کدامین رود می گردد پر از خون؟

هنوز ارتش غلام جان نثار است
به فرمان مطاع شهریار است

رسید این خیمه شب بازی به جایی
که آمد نوبت ملی گرایی

بلی ،ملت همه ملی گرایند
ولی هرگز بر این مسند نپایند

ز دریا مرغ طوفان پرکشان شد
نگهدار درفش کاویان شد

به روز اول کار صدارت
چنین می داد بر ملت بشارت

که من ایرانی آزاده کیشم
همان خان لر سی سال پیشم

ز طوفان ترسی و بیمی ندارم
به کس تکریم و تعظیمی ندارم

نه آن طفلم که از دادی بترسد
نه آن بیدم که با ،بادی بلرزد

مرا ایران به دنیا قبله گاه است
به ایرانم فقط قانون پناه است

مرا پیری نباشد جز مصدق
که از درد وطن کرد عاقبت دق

مرا ترسی ز کس جزاز خدا نیست
ز تسبیح و ز نعلین و عبا نیست

صداقت در نهادش را نشان داد
به حرفش ماند و بر آن ایده جان داد

چو شاه از میهنش می رفت بیرون
به چشمش اشک بود و بر دلش خون

همان را کو سفر آغاز می شد
در گیتی به رویش باز می شد

هزاران مرد وزن در انتظارش
امیران و وزیران در کنارش

در استقبال آن فرخنده شوکت
هزاران تاج و صدها طاق نصرت

به روی شاه کس در وا نمی کرد
کسی آغوش بر وی وا نمی کرد

هراسان مهره ی از هر طرف کیش
تو گویی زیر لب می گفت با خویش

چه آسان رشته ها از هم گسستند
نمک خوردند نمکدان را شکستند

بلی ،سلطان مات دل شکسته
عقاب ناتوان بال بسته

پریشان اندر آن آشفته ایام
فرو افتاد بر بام عمو سام

همان افکنده آتش را به خرمن
رفیق نا رفیق پشت پا زن

پس از چندی که آنجا ماند آخر
پیامی آمدش از سوی کارتر

که با ایران کماکان کار داریم
گروگان دستشان بسیار داریم

چو نبود پیش ما دیگر ترا جای
به بام دوستی دیگر فرود آی

باز هم در آسمان پر می کشید
خسته گاهی بر زمین سر می کشید

تا ببیند گل کجاخوش رنگ و بوست
کی نشیند عاقبت در خاک دوست

دمادم می رسد از آسمانش
پیام از افسر پرواز بانش

که شه بیمار و بس آشفته حال است
در این پرواز شاهین خسته بال است

همان شاهین که بر بالش نشان داشت
به سر تاج سر شاهنشهان داشت

همان شاهین که تا پرواز می کرد
به مرغان دگر صد ناز می کرد

مپنداری که این شاهین همان است
یکی مرغ ضعیف خسته جان است

به بام آسمان در اوج افلاک
به سکان آمد آن شه با دلی چاک

به تاریکی یکی تیری رها کرد
رفیقش شاه اردن را صدا کرد

که ای یار وفادار مسلمان
فقط یک شب ترا هستیم مهمان

به پاسخ گفت او با مهربانی
که ای یار و رفیق جاودانی

تو خود دانی که من اسما رئیسم
ولی رسما غلام انگلیسم

به مهر دوست دل آکنده هستم
ولی از روی تو شرمنده هستم

ز بام آسمان ،از این کشاکش
خبر بردند بر شاه مراکش

که شه را حال و روزش آنچنان است
نه جایش در زمین نه آسمان است

چو بشنید این سخن سلطان برآشفت
به فریادی رسا بر خادمان گفت

همان یک شب که اینجا ماند بس نیست؟
بگوییدش که اندر خانه کس نیست

در این بلوا در این دار مکافات
پیامی می رسد از سوی سادات

ندارم ترسی از تهدید کارتر
ندارم وحشتی از مکر تاچر

بیا ای دوست خاک من سرایت
قدم بگذار چشمم زیر پایت

رفاقت گر چنین کردیم کردیم
به روز غم اگر کردیم مردیم

تا پیام از جانب انور گرفت
باز مرغ خسته بالش پر گرفت

باز شاهین مست در پرواز شد
باز هم غرق غرور و ناز شد

عاقبت با صد سلام و صد درود
آمد اندر خاک آن کشور فرود

میهمان بیمار و بد احوال بود
سخت از این ماجرا بد حال بود

گاه تنها بود و گه بالا سرش
دست انور بود و گاهی همسرش

زان خدایان آریامهر وجود
استخوانی بیشتر بر تن نبود

می فکند از خشم گه آن پادشاه
خسته بر آیینه عبرت نگاه

سخت می غرید کاین تصویر چیست؟
این عقاب ناتوان پیر کیست؟

شعله را می دید بر بال و پرش
اشک را در دیده نا باورش

وارث شاهان و تاریخ کهن
اینچنین می گفت گه با خود سخن

پادشاها ،دارم از ایران خبر
پیش مرگانت که می دادند سر

زنده باد و زنده باد و زنده باد
شاه ایران تا ابد پاینده باد

بودشان فریاد هر شام وپگاه
زنده باد و نعره جاوید شاه

در خیابان ها چه بلوا کرده اند
چوبه ی دارت مهیا کرده اند

گر رسد بر خاک میهن پای ما
کس نبیند سر به تن فردای ما

خیر مقدم ها و آن تکریم کو؟
پیش پای ما سر تعظیم کو؟

مرگ با تعظیم بر آنسوی شد
شاه ایران را خوش آمد گوی شد

همان جا دیده از دنیا فرو بست
شبی در مصر بر تاریخ پیوست

چو در غربت نه یار و هم نوا داشت
به تابوتش نشانی آشنا داشت

نشانی از درفش کاویانی
به پرچم ،شیر و خورشید کیانی

همان شب روح شه از وی جدا شد
چو تیری از کمان تن رها شد

شبانگاهان روان شد سوی مرغاب
همان جایی که کوروش بود در خواب

برفت آنجا که دیدارش کند باز
ز خواب ناز بیدارش کند باز

به او گوید که از خواب گران خیز
برای پاس میهن باز برخیز

بساط پاسداران بس مهیاست
برای خفتن اینک نوبت ماست

بیابان تا بیابان جستجو کرد
سراسر دشت ها را زیر و رو کرد

نه بود از قبر شاهنشه نشانی
نه از تاج و نه از تخت کیانی

بلی تاریخ بس تکرار دارد
گهی خواب و گهی بیدار دارد

زمانی نوبت آن است و گه این
گهی زین پشت و گاهی پشت بر زین

زمانی اینچنین گه آنچنان است
بسی شه، مات شطرنج زمان است

ندیدم هیچ شاهی را که بازی
به پایان برده با گردن فرازی

خوش آن کو اندر این بازی نبازد
به هیچ و پوچ این دنیا ننازد

از آن صحرا هنوز هم گاه بی گاه
طنین بانگ کوروش کوروش شاه

صدایی با نسیم شب هم آغوش
هنوز هم می رسد گهگاه بر گوش

وطن را چون تو ما غمخوار هستیم
بخواب آسوده ما بیدار هستیم…

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر