شعر و ادبیات: شعر بچه های خیابان - بدون سانسور به قلم محمد رضا عالی پیام - هالو

Translate

شعر بچه های خیابان - بدون سانسور به قلم محمد رضا عالی پیام - هالو



"نسخه اصلی"

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که در تاج پادشاست


آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آن قدر که متاعی گران بهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست ...

پروین به کجروان سخن راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

====================پروبن اعتصامی======

بچه های خیابان - بدون سانسور به قلم محمد رضا عالی پیام - هالو

روزی گذشت سانتافه ای از چهارراه
از اگزوزش صدای مهیبی به پای خاست

پرسید بچه فال فروش از رفیق خود
این لکسوز است؟ نه، به گمانم که زانتیاست

آهی کشید دخترک گلفروش و گفت:
این که گذشت ذره ای از پول نفت ماست

این اشک دیده‌ی پدر و مادر من است
این خون جاری از رگ و از ریشه‌ی شماست

این گفت و خواست تا برود، فالگیر گفت:
نه، این شعارها همه اش باد در هواست

این پولدارها که نباشند، خود بگو
در این چهارراه چه کس مشتری ماست؟

از تو خودت بگو چه کسی گل خریده است
آن کس که پولدار خفن هست یا گداست

یا فال من وسیله‌ی تفریح کیست؟ هان؟
آن کس که پشت شیشه‌ی بنز گرانبهاست

جایی که پول خمس و زکات: آستین شیخ
نذر و نذور مردم ما گنبد طلاست؛

جایی که اختلاس و چپاول طبیعی است؛
سرمایه های ملت ما دست دزدهاست؛

ما کودکان کوچه خیابان و چارراه
روزی مان نه دست خدا، دست اغنیاست

هالو، گلوی خویش چرا پاره می کنی؟
چپ کرده ای بده قلمت را به دست راست

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر