شعر و ادبیات: داستانی کوتاه و آموزنده از رضا شاه

Translate

داستانی کوتاه و آموزنده از رضا شاه



گفته می شود روزی رضا شاه برای بازدید وارد شهری می شود و شهر را در سکوت و خاموشی مطلق می بیند.
دلیل را جویا می شود و به او می گویند که امام جماعت این مسجد فوت کرده و وصیت کرده که حتما امام جماعت شهر
همسایه برای وی نماز بخواند, به همین دلیل مردم هم چند روزی است منتظرند تا وی بیاید و نماز را بخواند تا بتوانند جنازه را دفن کنند.


رضا شاه بر سر جنازه می رود و کفن را بالا می زند و می بیند که امام جمعه حتی ختنه نیز نشده , به همین دلیل هم
می خواسته که امام جماعت شهر همسایه برای وی نماز بخواند

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر