شعر و ادبیات: شعر خسته ام از اردلان سرفراز

Translate

شعر خسته ام از اردلان سرفراز



محبس خویشتن منم از این حصار خسته ام
من همه تن انا لحقم کجاست دار خسته ام

درهمه جای این زمین همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است از این دیار خسته ام


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار , خسته ام

در انتظار معجزه فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام , هم از بهار خسته ام

به گرد خویش گشته ام, سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال, ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا ؟ به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض به کوله بار خسته ام

همیشه من دویده ام , به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار , خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ایست , بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته , از این غبار خسته ام

گذشته از جادهءما , تهتی رین غبارها
از این غبار بی سوار , از انتظار خسته ام

همیشه یاورست یار , ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه بار شد مرا دیدن یار خسته ام

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر