شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده سگ و مسجد از عبید ذاکانی

Translate

داستان کوتاه و آموزنده سگ و مسجد از عبید ذاکانی



مولانا شرف الدین دامغانی بر در مسجدی میگذشت. خادم مسجد سگی
را درمسجد پیچیده بود و میزد. سگ فریاد می كرد.مولانا در مسجد بگشاد
سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب كرد. مولانا گفت:


ای یار معذور دار كه سگ عقل ندارد. از بی عقلی در مسجد می آید.ما كه
عقل داریم هرگز ما را در مسجد می بینید؟
عبید زاکانی

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر