شعر و ادبیات: شعر فصل معما از دکتر مصطفی بادکوبه ای

Translate

شعر فصل معما از دکتر مصطفی بادکوبه ای



گفتی كه مانده‌ای تك و تنها در این قفس
همدرد توست صد چو دل ما در این قفس

كشتند شمع عشق و ببستند چشم سر
تا بلكه ننگری دل ما را در این قفس


بنگر به چشم جان كه فتاد‌ه‌است بی‌گناه
بس جان پاك و بس دل شیدا در این قفس

جانا بیا و حل معمای عشق كن
هر چند نیست فرصت اما در این قفس

رنگ خزان گرفته همه فصل سال‌ ما
جز فصل جانگزای معما در این قفس

گویی صدای دل به خدا هم نمی‌رسد
چون و چرا چه سود در اینجا در این قفس

خون می‌گریست لاله كه با نام او می‌نشست
ماییم و ذكر بنده و مولا در این قفس

تنها نه ما كه مام وطن نیز مانده است
غمگین و دلشكسته و تنها در این قفس

با كاوه گفت مام وطن كز چه خفته‌ای
در قاب غم گرفته رویا دراین قفس

گفتا شعور باید وهمراهی «امید»
تا كاوه خیزد از دل صحرا در این قفس

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر