شعر و ادبیات: شعر ننویسیم...بنویسیم از دکتر مصطفی بادکوبه ای

Translate

شعر ننویسیم...بنویسیم از دکتر مصطفی بادکوبه ای



ننویسیم که دل افسرده است
ننویسیم شقایق مرده است

ننویسیم که دستی ناپاک
گل ما را ز گلستان برده است


ننویسیم که روباهی پیر 
جگر ملت ما را خورده است

 ننویسیم یهودای دگر
جان عیسی صفتان آزرده است

ننویسیم که در باغ وطن
گل آزادی مان پژمرده است

ننویسیم  جوان این شهر
دیگر از هستی خود سرخورده است

ننویسیم زمستان سرد است
زندگانی بخدا یخ کرده است

ننویسیم  نمانده  قلمی
محترم نیست در اینجا حرمی

ننویسیم که فحشایی هست
پشت سجاده چه غوغایی هست

ننویسیم که زندان داریم       
پشت هر میله دلی می کاریم

ننویسیم که اهل قلمیم        
کمتر از باد هوا محترمیم

ننویسیم که اهل دردیم    
و به بیدردی شب خو کردیم

ننویسیم خدایی هم بود      
آیه ی عدل گهی می فرمود

ننویسیم که قرآن هم سوخت  
در حریقی که تحجر افروخت

ننویسیم که پیمانه شکست  
می و میخانه و دل رفت از دست

ننویسیم پس پرده ی جهل   
نسلمان را بنشاندند چه سهل

ننویسیم که تازی شده ایم  
مهره ی شعبده بازی شده ایم

ننویسیم که قانونی بود      
فرصت از بهر چه و چونی بود

ننویسیم خدا دلتنگ است 
بردن نام خدا هم ننگ است

ننویسیم که با نام خدا   
چه توان دید در این دشت بلا

بنویسیم بهشت است اینجا     
دیو هم حور سرشت است اینجا

بنویسیم که آزاده شدیم         
 غرق اوهام خدا داده شدیم

بنویسیم نوشتن غلط است    
از خط سرخ گذشتن غلط است

بنویسیم که آزادی هست
همه جا شادی و آبادی هست

بنویسیم فراوانی هست      
بخدا نعمت ارزانی هست

بنویسیم که در اوج رفاه        
عمر ها می رود انشاالله

بنویسیم که حق می گوییم
حق همان است که ما می گوییم

ننویسیم که بیچاره (امید)
برسر دار چه خوش می رقصید

2 دیدگاه ::

iraj pourshian گفت...

BA DOROOD BE OSTAD---------NA---BOOD----BAAD---ESLAM---DAR IRAN ZAMIN

ناشناس گفت...

‫اشک
‫..
من آن اشکم، بر اندوهت ز گوش چشم روان گشتم
‫شدم تسکین به غم هایت، ز کاشانه جدا گشتم
‫غبار غم به شستم گَرد، چو از ذهنت روان گشتم
‫چرا پس دوری من شد، ز یاران و ز کاشانه ( اشکدان )
‫مُسکِن یا که آرام بخش، به هر دردی از آن خانه

‫چو غم جوشید، شدم چشمه، فدا کردم خودم را من، دلیرانه
‫وداع من ز، یارانم، به پای چشم پنهان شد، بدست ِ صاحب ِ خانه
چه کس من را از آن پس دید، چه کس دنبال ِ من گردید
‫نهان گشتم بدستمالی، به پشت دست خردسالی،
نمین بودم، کمی بعد هیچ

‫تأ ثر را عیان کردم، که شادی را بیان کردم، ‫غم غربت روان کردم
‫شدم ظاهر به اندوه و، به درد و زار و بیماری،
و زآن پس هم به خوشحالی
‫زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی، نوک انگشت،
خجالت یا نهان کاری

‫من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت، به اعدام جگر گوشه
‫به حسرت باد، تکان میخورد، حزین آونگ،
به چوب دار آویزان، چه بیهوده
‫طنابی کرد جدا او را، به گردن حلق،
ز مادر، هم دگر یاران که می بوده ***

‫جدا گشتن ز هر دردی، وداعش با غم و اندوه،
روان شد اشک، اندک، یا کمی انبوه
‫به پایان جدایی ها، ز شوق باز دیدن ها،
روان شد اشک، بسان چشمه ای از کوه

بُروز شادی و اندوه، نمادش اشک می گردد،
‫چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد
جدا از خانه یه پیشین، سراغ باد می گردد،
سوار باد توفنده، به جمع ابر پیوندد

‫‫وزان پس بارش ابری است، برای ابر می بارد، بباران ابر می کاهد
به کوهساری دوان گشته، ‫به جو یباری‫‫ روان گشته،
‫خنک سازد دل، یک آهوی تشنه، به آهو یی نهان گشته
‫در آن گاهی که سوسماران، بدندان پاره می سازند، نیام بچه آهو را
‫من آن اشکم، که با حسرت ز چشم مادر آهوی بیچاره روان گردم
‫..
سوز‫

ارسال یک نظر