شعر و ادبیات: شعر زبان آوران وطن را چه آمد از فرخی یزدی

Translate

شعر زبان آوران وطن را چه آمد از فرخی یزدی



مرا بارد از دیدگان ، اشک خونی
بر احوال ایران و حال کنونی

غریقم سراپای در آب و آتش
ز آه درونی ، ز اشک برونی


زبان آوران وطن را چه آمد
که لب بسته ، خو کرده با این زبونی؟

چه شد ملتی را که یزدان ز قدرت
همی داد بر اهل عالم فزونی؟

چنین گشته خونسرد و افسرده آن سان
که گویی کند دیوشان رهنمونی

نه گوشی است ما را که سازیم اصغا
ز نای وطن صوت ، ان یرحمونی

نه چشمی که بینیم خوار اوفتاده
درفش کیان از کیان ، در نگونی

وزیری که باید مقام وطن را
رساند به اعلی ، رهاند ز دونی

کند مستبدانه کار و نداند
بود مملکت ـ کنستی تو سیونی

وکیلی که باید پی حفظ ملت
کند بی قراری ، کند بی سکونی

دم نزع ایران کند با تفنن
به تقلیل ، تکثیر رای آزمونی

سرافراز سر کرده ای را که باید
به هیجا ، قشون را نماید ستونی

سر آورده یکسر به طغیان و دارد
چو حیوان سرکش ، هوای حرونی

خلیل وطن را ز نمرودیان بین
به جان ، آتش از دردهای درونی

مگر آب شمشیر ابنای ایران
کند کار فرمان ـ یا نار کونی

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر