شعر و ادبیات: شعری بسیار زیبا از مسعود آذر

Translate

شعری بسیار زیبا از مسعود آذر



پسر با پدر گفت روزی چنین
چه کردید با مرز ایرانزمین

یکی دین گرفتید... از تازیان
سپردید کشور به بیگانه گان


همه هستی نسل ما باختید
به چنگال ضحّاک انداختید

به من ازتو زین خاک میراث کو
به جزمرگ وخون حرمت وپاس کو

همه خانه داریم و بی خانه ایم
که در خانه خود چو بیگانه ایم

مرا زندگی کردن از یاد رفت
ترا مُلک و ناموس بر باد رفت

چهل قرن فرهنگ و آیین ما
در آتش شد از دین ننگین ما

چه حس و چه روح و دلی داشتید
که دروازه بر دشمن افراشتید

کنون بس ز گُلها سر انداختند
هم از مام میهن قفس ساختند

سر عشق بر دار آویختند
به سینه بسی مرگ دل ریختند

شما خویش را عقل کُل خوانده اید
ز دیوانه گان هم عقب مانده اید

به دنیا چو ما نیست دیوانه ای
که بر سر زند خاک بیگانه ای

نه امّا دگر ما چو ما نیستیم
بدانید ما چون شما نیستیم

نتازند دیگر درین سرزمین
نگیرند ما را نفس بیش ازین

که ما یادگاران آهنگریم
مباد آنکه ازحقّ خود بگذریم

شما آنچه کردید غم بود و درد
بدانید ما آن نخواهیم کرد

بدانید ما دیده خواهیم شست
نیاکان زتاریخ خواهیم جُست

اجازه به کس کِی دهیم این زمان
که هندی بکارد درین باستان

وزان پس بتازد به ما روز و شب
شبیخون بر آرَد وجب تا وجب

ولایت کجا دست باطل دهیم
به فرزند خود نام قاتل دهیم

به آنان که جانی صفت زاده اند
همانان که اجداد ما کُشته اند

بسی تن عرب شد درین سال سی
وزین پس نجوییم جز پارسی

نداریم اینباره حقّی چنان
که نابود سازیم آینده گان

چگونه شویم اندرین غم سهیم
جگر گوشه گان را جهنّم دهیم

شما راچو نیست اختیاری به جان
نیارید فرزند در این جهان

اگر من در آینده گشتم پدر
گذارم کمانگیر نام پسر

بخوانم به گوش دلش پند خویش
که گوید به نوبه بفرزندِ خویش

که گریک به یک تن به تن جان دهیم
از آن به که کشور به دزدان دهیم

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر