شعر و ادبیات: شعر وه چه ایرانی, سراسر چون دل عاشق خراب از فرخی یزدی

Translate

شعر وه چه ایرانی, سراسر چون دل عاشق خراب از فرخی یزدی



دوش , دیدم ایران را به هنگام سحر دیدم به خواب
وه چه ایرانی , سراسر چون دل عاشق خراب

بس که بود از خصم دون , در اضطرار و اضطراب
نیم جانی داشت لیک آن هم ز غم , پر التهاب

از غم بی یاوری می سود هر دم کف به کف
کای فغان شد عمرم از نا اهل فرزندان تلف

حامیم امروز از اقبال اگر سیروس بود
یا طرفدارم چو افریدون و کیکاوس بود

یا که حسیات فرزندان من , محسوس بود
کی تنم پا مال ظلم انگلیس و روس بود؟

این همه محذور کز بیگانگان آید به پیش
می نبینم من بجز از چشم فرزندان خویش

زین همه بدتر , دو تن , فرزند پر قهر و نفاق
کز وطن بفروشی , ایشان را نمودم لعن و عاق

حالیا با هم همی بندند عهد اتفاق
آید آن از استر آباد این یک از سوی عراق

تا نگذارند از من , گلشن و باغی دگر
از ستم بنهند بر داغ دلم , داغی دگر

این بگفت از سوز و ساز بی نوایی ساز کرد
چشم خود چون محتضر گه بست و گاهی باز کرد

مو کنان مویه کنان آه و فغان آغاز کرد
گوش عالم را از این فریاد پر آواز کرد

من وطن را چون بدین افسردگی نگریستم
زار زار از بهر حال زار او بگریستم

حبذا وقتی که بودم با جلال و زیب وزین
بودم از مستعمراتم هند و ارمن روم و چین

نزهتم را گر کسی می دید می گفت این چنین
هذه جنات عدن فادخلو ها خالدین

لیک فرزندان من قدر مرا نشناختند
جسم پاکم را لگد کوب اجانب ساختند

این سخن خوش می سراید فیلسوفی نیک خوی
کافتاب علم از هر نقطه چون بر تافت روی

ثروت و مکنت از اهل آن بلد دیگر مجوی
زانکه آب رفته هرگز بر نمیگردد به جوی

علم و ثروت, عاشق و معشوق با هم توام است
هر که عالم نیست بی ثروت ترین عالم است

پس برفتم پیش و بگرفتم چو جان او را به بر
خاک راهش را نمودم زیب سر کحلبصر

بند اسا با تضرع بر درش بستم کمر
خواستم تا بوسمش سر تا به پا , پا تا به سر

لیک از جور اجانب هیچ پا و سر نداشت
غیر چشم زار از تن بهره دیگر نداشت

از چه این سان عاجزانه بی سر و پا خفتهای؟
از چه تقصیری است کز آن ترک ما را گفتهای

ای وطن ای تربت اجداد من
گر برای آنکه چشم خسم در دنبال توست

یا که بینی پایمال خصم دون آمال توست
یا پریشانیت بهر استقلال توست

با اهمیت نباشد این شرافت مال توست
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
راست گفتی پیش از این عشق فراوان داشتی

وسعت هندوستان تا ارمنستان داشتی
لیک اکنون حضرت صمصام جای سام توست

او به گاه رزمجویی سام با صمصام توست
بود آن روزت طرفداری اگر چون زالزر

یا برای خدمت قارن ز جان بستی کمر
لیک امروزت نگهبانی رشید و با هنر

هست همچون حضرت آقای سردار ظفر
از برایت رزمجویی می نماید متصل

پافشاری جان نثاری میکند از جان و دل
آن زمان گر بود حامی تو طوس گستهم

حالیا با قوه فامیل بر وجهاتم
می بکوشد حضرت سردار میر محتشم

وز پی حفظت نمودندی قد مردی علم
گاه این سو گاه آن سو می کند رزم آوری

تا تو را از روی جان بازی نماید یاوری
گر برای پاس تو در وقعه پور پشنگ

تهمتن می بست از همت میان خویش تنگ
کز اجانب نام چندین ساله ات ناید به ننگ

با قوای خویش اینک حضرت سردار جنگ
بهر استقلال تو پوشیده چشم از زندگی

بسته در پیشت پی خدمت میان بندگی
گر فرامرز آن زمان حفظ مقامت می نمود

یا ز جان بر خاک پاکت آبرویی می فزود
لیک در احیای تو با قدرت کار آزمود

حضرت سردار محیی گوی خوشنامی ربود
یعنی از مشروطه خواهی داد از بس دادرا

از میان برکند بیخ و اصل استبداد را
گیو اگر بودت یاور و یار و معین

با دم شمشیر فولادین و گرز آهنین
با تفنگ پنج تیر و مورز اکنون گاه کین

حضرت آقای سردار بهادر را ببین
تا رشادتهای گیو یل فراموشت شود

نام این لشکر شکن آویزه گوشت شود
از خوانین و خوانین زادگان جانفشان

یا جوانان غیور ملک اذربایجان
از رشادتهای یفرم, باقر و ستارخان

خاک پاکت سر برفزاد به اوج آسمان
لیک یفرم خان کنون گیرد چو نارنجک به مشت

دشمنانت را مبدل می کند با روی پشت
چون که او حاضر شود میدان بمب انداختن

خصم را نی چاره غیر از سوختن جز ساختن
شد ز هر حزبی جوانان رشیدی منتخب

نیکخوی و خیر خواه و با نژاد و با نسب
در رهت بس نوجوانان جانفشانی کرده اند

سینه را اماج تیر آلمانی کرده اند
جان فدا بنموده نامت جاودانی کرده اند

در شباب عمر ترک زندگانی کرده اند
فرخی جان می کند ایثار خاک پا ک تو
خون خود ریزد مگر نزهت دهد بر خا ک تو

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر