شعر و ادبیات: شعر غبار آبی از فریدون مشیری

Translate

شعر غبار آبی از فریدون مشیری




چندین هزار قرن
از سر گذشت عالم و آدم گذشته است
وین کهنه آسیای گران سنگ آسمان
بی اعتنا به ناله قربانیان خویش
آسوده گشته است
در طول قرنها


فریاد دردناک اسیران خسته جان
بر می شد از زمین
شاید که از دریچه زرین آفتاب
یا از میان غرقه سیمین ماهتاب
آید بروی سری
اما
هرگز نشد گشوده از این آسمان دری
در پیش چشم خسته زندانیان خاک
غیر از غبار آبی این آسمان نبود
در پشت این غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگانی انسان دری نداشت
هر در که رو به سوی خدا داشت بسته بود
تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت
همواره باز بود
دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود
در پیش پای او
در آن سیاه چال
پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود
امروز این اسیر
انسان رنجدیده و محکوم قرنها
از ژرف این غبار
تا اوج اسمان خدا پر گشوده است
انگشت بر دریچه خورشید سوده است
تاج از سر فضا و زمان در ربوده است
تا واکند دری به جهان های دیگری

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر