شعر و ادبیات: شعری زیبا از دکتر مصطفی بادکوبه ای

Translate

شعری زیبا از دکتر مصطفی بادکوبه ای



هلا ای بزرگ خردمند راد
درودم زجان بر روان تو باد

خردمند دانا دل، ای پیر طوس
خداوند بس رستم و اشکبوس

خرد چون چکیده است از خامه ات
 شهِ نامه ها گشته شهنا مه ات

از آن جاودان در جهان زنده ای
که تخم سخن را پراکنده ای

همه روزگار وطن تیره شد
چو تازی به خاک وطن چیره شد

موالی چو نامید ما را عرب
غم و درد آمد به جای طرب

چو دیدی که زخمی است قلب وطن
و خون بارد از دیده مرد و زن

قلم در کفت خنجر تیز شد
ستم را نشان رفت و خون ریز شد

برون آمد از جان تو این سرود
تو گویی که ایران چنین گفته بود

"ز شیر شتر خوردن و سوسمار
 عرب را به جائی رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"

سرود تو شد داروی درد ما
شفا داد درد زن و مرد ما

چو شهنامه فرهنگ ایران بود
دل دشمن از آن هراسان بود

"پی افکندی از نظم کاخی بلند"
خجسته بنائی اهورا پسند

که از باد وباران گزندش نبود
 نیاورد سر، پیش ناکس فرود

بنایی که باشد بنای خرد
 وزان برتر اندیشه بر نگذرد

سرود تو پیغام آزادگی است
همه درس زیبای افتادگی است

خرد نامه ات بی همانند شد
 وطن از سرود تو خرسند شد

زیک سو میهن نامه پهلوان
دگر سوی "آبشخور عارفان"

تویی زاده کوروش نامدار
شهنشاه پیروز دشمن شکار

که منشور آزادگی بر نوشت
بشر را به آیین برابر نوشت

تو گسترده ای پهنه رزم را
بر آورده ای صحنه بزم را

چنان رزم با بزم آمیختی
که ساغر به شمشیر آویختی

ز یک سوی آوای تیرو کمان
 بر افکنده ای بر بلند آسمان

دگر سوی در جانت آید فرود
ز یزدان چنین آسمانی سرود

میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

توئی جان رستم توئی جان گیو
تو جنگیده ای با دد و دام و دیو

تو بگذشتی از هفت خان سرفراز
به گوش تو خوانده است سیمرغ راز

کمان کیانی به دوش تو بود
جهان پر ز بانگ خروش تو بود

تو گفتی جهان را مگر بشنوند
"نبندد مرا دست چرخ بلند"

هلا ای سیاوش وش سر فراز
تو بگذشتی از تل آتش به ناز

چو دیدی عرب را که ضحاک وار
ز فرهنگ ایران بر آرد دمار

تو با کاویانی درفش سخن
به پا خواستی تا نمیرد وطن

به پا کردی از شور هنگامه را
سرودی ابر نظم شهنامه را

کنون ای خداوند کوپال وکوس
چه گویم ترا جز دریغ و فسوس

که فرهنگ تازی سر آورده باز
"ز نیکی نیاید سخن جز به راز"

چو با تخت منبر برابر شده است
رسوم عرب سایه گستر شده است

ز تازی گرفتند هر نام را
سپر کرده آیین اسلام را

ز "عبد" و ز"مولا" سخن می رود
ز تسلیم بی جا سخن می رود

زنان را پس پرده بگذاشتند
بسی کمتر از مرد پنداشتند

به تقویمشان قصه های غم است
تو گوئی که غمنامه عالم است

تواشیح بنشسته جای سرود
تو گوئی سرودی در ایران نبود

نه از مهرگان نام و نی از سده
نه دستی ز شادی به دستی زده

چو شب شد همه روز گار وطن
سیه جامه شد بر تن مرد و زن

اگر چه سپید است احرامشان
سیاه است از کین دلِ خامشان

به دستار و چفیه کنند افتخار
نشانی ز ایران نیاید به کار

همه کار ها صحنه سازی بود
"سخن ها به کردار به بازی بود"

همه سر به سر مصلحت بین شدند
ز سستی و خواری کژ آیین شدند

نه از داد یادی نه از دادگر
نه جانی ز بیداد، فریاد گر

جوانان به زندان افیون و بنگ
نه شوقی به نام و نه ترسی ز ننگ

همه سر به سر ضعف و ناراستی
پدید آمده کژی و کاستی

سراسر دو رنگی سراسر ریا
نشسته است ثروت به جای خدا

نه جام شرابی نه پیمانه ای
نه بر عاشقان راه میخانه ای

نه یادی ز رستم نه از اشکبوس
فسوسا فسوسا فسوسا فسوس

بر آی و خرد نامه ای ساز کن
ز جهل خودی شکوه آغاز کن

سرودی بپرداز دشمن شکار
که باشد برای وطن افتخار

بیا و صلا ده سرود امید
که شهنامه ای تازه آید پدید

بر آی و ببین و دوباره بگو
"تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر