شعر و ادبیات: شعر از خدا صدا نمي رسد از فریدون مشیری

Translate

شعر از خدا صدا نمي رسد از فریدون مشیری



ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید
در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید


این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست
گوش تان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمی شود که در زمین
هر کجا به هر کسی که میرسی

خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی

خار جان گزاری حیله ای شکفته است
آنکه با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد و دل کند

های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود

در میان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است

لا له های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید

لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سر ورا ستی

سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمی شود

آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمد

دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپید نیست

رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که می شکفت

عصرها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره , ای ستاره غریب
از بشر مگو و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که در جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعشها
از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس
بیش از این مپرس

ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا بداد ما نمی رسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد
بگذریم ازین ترانه های درد

بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو می چکد

با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام

در گلو شکسته می شود
شب بخیر

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر