شعر و ادبیات: داستانی کوتاه از رضا شاه و سرباز مست

Translate

داستانی کوتاه از رضا شاه و سرباز مست



در یکی از این شبها که سوار بر جیپ به طرف پادگانی میرفت، در بین راه سربازی را که یواشکی جیم شده بود و بعد از عرق خوری های فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را سوار کرد
رضا شاه با لحنی شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد، به سرباز گفت: ناکس! معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟
سرباز با افتخار گفت: برو بالا… یعنی بیشتر

رضا شاه: یه لیوان زدی؟
سرباز: برو بالا
رضا شاه: یه چتول زدی؟
سرباز: برو بالا
رضا شاه: یه بطری زدی؟
سرباز: بزن قدّش
.
.
.
بعد رضا شاه میگه: حالا میدونی من کیم؟
سرباز کمی جا میخورد و میپرسد که: نکند که گروهبانی؟
رضا شاه: برو بالا
سرباز: افسری؟
رضا شاه: برو بالا
سرباز: تیمسار؟
رضا شاه: برو بالا
سرباز: سردار سپه؟
رضا شاه: بزن قدّش
.
.
.
همینکه رضا شاه به او دست میدهد، لرزش دستان سرباز را احساس میکند. از او میپرسد: چیه؟ ترسیدی؟
سرباز: برو بالا
رضا شاه: لرزیدی؟
سرباز: برو بالا
رضا شاه: ر… دی؟
سرباز: بزن قدّش

2 دیدگاه ::

ناشناس گفت...

امیدجان سری به گوگل پلاس نمیزنی؟!

امید جمشیدی گفت...

دوست گرامی راستش آمار بازدید از گوگل پلاس خیلی کم بود و هیچ استقبالی در آنجا از لینکهائی که گذاشتم نشد برای همین فعلا به صورت موقت تعطیل کردم تا بعدا مدیریتش را به کسی دیگر بدهم تا آنجا کار لینک گذاشتن را ادامه بدهد.

ارسال یک نظر