شعر و ادبیات: داستان مرد فقیر و کریمخان زند

Translate

داستان مرد فقیر و کریمخان زند



مردی به دربار خان زند میرود و با ناله و فریاد میخواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش میشوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را میشنود و میپرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور میدهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند میرسد. خان از وی میپرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد میکنی؟
مرد با درشتی میگوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان میپرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد میگوید من خوابیده بودم.
خان میگوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی میدهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار میشود و سرمشق آزادی خواهان میشود .
مرد میگوید : چون فکر میکردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت میکند و سپس دستور میدهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر میگوید این مرد راست میگوید ما باید بیدار باشیم .

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر