شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده جزیره موشها

Translate

داستان کوتاه و آموزنده جزیره موشها



مادر بزرگم یه جزیره داشت......

چیز با ارزشی توش نبود ، در عرض 1 ساعت میتونستی کل جزیره روبگردی ، ولی واسه ما مثل بهشت بود.

یه تابستون رفتیم به دیدنش و دیدیم که جزیره پر شده از موش.

با یه قایق ماهیگیری اومده بودند و خودشونرو با نارگیل سیر میکردن.


خوب حالا چطور میشه از شر موشها توی یه جزیره خلاص شد.....

مادر بزرگم ا ینو بهم یاد داد.

ما یه بشکه نفت یر و داخل زمین چال کردیم و نارگیلها رو طوری چیدیم که اونها رو به سمت بشکه هدایت کنه.

پس وقتی اونها میخواستن که نارگیل بخورند می افتادن توی بشکه.

و بعد از یکماه ، همه موشها گیر افتادن.

ولی بعدش چیکار میکنی.....

بشکه رو میندازی تو اقیانوس؟

میسوزونش؟

نه

فقط رهاش میکنی ، وموشها کم کم گرسنه شدن ، و یکی بعد از دیگری اونها شروع کردن به خوردن همدیگه ، تا زمانی که فقط دو تا از اونا باقی میمونه....

دو باز مانده.


و بعدش چی میشه؟

اونهارومیکشی؟

نه.

اونهارو میگیری و رهاشون میکنی بین درختها......

حالا دیگه اونها نارگیل نمیخورند...

اونها فقط موش میخورند......

تو طبیعت شونرو تغییردادی.

«دوبازمانده..... این چیزیه که اونها ما رو بهش تبدیل کردند!»

رائولسیلوا

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر