شعر و ادبیات: داستان کوتاه و آموزنده پیش نماز مسجد

Translate

داستان کوتاه و آموزنده پیش نماز مسجد



در روزگارانی دور، غریبی وقت اذان وارد قریه ای شد و برای نماز به مسجد رفت. امام جماعت را دید یک دست و یک پا ، که یک گوشش بریده بود و یک چشمش از کاسه درآمده .
از ریش سپیدی، علت پرسید.
پیرمرد لبخندی زد و گفت : راه خطا رفت، به حکم شرع پایش را قطع کردیم. دزدی کرد، دستش را بریدیم . گوش به خطا سپرد ، گوشش را کندیم ، و چشم به نامحرم دوخت، چشمش از کاسه درآوردیم .
مرد طعنه زد : با این همه فضیلت، چطور امام جماعتش کردید ؟؟؟


پیرمرد سری تکان داد و گفت : آخر، اگر جلوی چشم مان نبود، وقت نماز کفش هامان را می دزدید .

لطفا، هیچ مپندارید که این حکایت بدان آوردم که امروز دوستی عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام شد

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر