شعر و ادبیات: داستان کوتاه گنجشک و گاو

Translate

داستان کوتاه گنجشک و گاو



ببخشید كمی بی تربیتیه ولی به خوندنش می ارزه. 
 نكتة مدیریتی
گنجیشك كوچولو توی یك روز سرد زمستون داشت بالای یك مزرعه پرواز میكرد.
هوا اونقدر سرد بود كه بعد از یك مدت گنجیشك كوچولو تو هوا یخ زد و افتاد
پایین. یك مدت همینطور مثل یك گلولة یخ زده اونجا افتاده بود كه یهو آقا
گاوه كه داشت از اونجا رد میشد یك تاپالة مشتی با پدر مادر انداخت رو
گنجیشك كوچولو. چند دقیقه بعد گرمای مطبوع تاپالة آقا گاوه یخ گنجیشك
كوچولو رو آب كرد و گنجیشك كوچولو هم كه حالا حسابی گرم شده بود، از شدت
خوشحالی شروع كرد به آواز خوندن.

صدای آواز گنجیشك كوچولو رسید به گوش آقا گربه كه از همون نزدیكی میگذشت و اون هم
صدا رو دنبال كرد و اومد بالاسر تاپالة آقا گاوه و با دقت گنجیشك كوچولو رو
از اون تو درآورد و بعد هم با لذت خوردش...
نكتة مدیریتی اول :
هركسی كه تا گردن میرینه به آدم، دشمن آدم نیست!
نكتة مدیریتی دوم:
هركسی كه آدم رو از تو گه نجات میده، رفیق آدم نیست!
نكتة مدیریتی سوم:
اگه تا گردن تو گه گیر كردین، لااقل دهنتون رو ببنیدن!

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر