شعر و ادبیات: رباعیات مهدی یعقوبی

Translate

رباعیات مهدی یعقوبی



وقتی که پرندگان ما زندانند
در لجه خون شیردلان  غلتانند

آنان که سکوت میکنند ای ایران
سوگند به خورشید که بی وجدانند


................
از حادثه ها دوباره بر میگردم
آتش به جگر پی خطر میگردم

در کوچه به کوچه با پر خون آلود
دنبال سحر ، سحر ، سحر میگردم
................
از گور در آمدند و توی کفنند
زاغ و زغن و تبار لوش و لجنند

بر حنجره های می پرستان شمشیر
با نام خدا به میهن من بزنند
................
هر گاه که در زندگی ام غمگینم
ناگاه تو را کنار خود می بینم

چون سایه خورشید به گلبوسه مهر
پُر می کنی از نور سحر خورجینم
................
اینگونه که در سپیده دم شادابم
آکنده به عطر دلکش مهتابم

ای راز گشوده ی دل عاشق من
احساس کنم تو آمدی در خوابم
................
عاصی به جهان صاعقه ای شب شکنم
موجم سر خود به سنگ خارا بزنم

چون شرزه عقاب آسمان میخواهم
پرواز  کنم  از  قفس  تنگ  تنم
................
هر چند  افقها  همگی  دلگیرند
افسرده شکوفه های در تصویرند

یک روز  پرنده های نقاشی من
 با دیدن تو دوباره پر میگیرند
................
هر گاه شقایقی که پرپر بشود
پروانه عاشقی به خنجر بشود

در سینه آسمان تبدیده دلم
ناگاه بدل به شکل تندر بشود
................
ما خاک نمی شویم اگر خاک شویم
پژواک  ترانه های غمناک  شویم

در هُرم شمیم کوهساران بلند
در روح و رگ زلال هر تاک شویم
................
من  عاشق  پرواز  دل  توفانم
از  نسل  پرندگان  بی پایانم

آخر به شبی شعله کشان جانم را
تقدیم تو می کنم تو ای ایرانم
................
امروز چرا پرندگان غمبارند
تبدار در و پنجره و دیوارند

خورشید در آسمان نشسته اما
مردم همه چتر بر سر خود دارند
................
ای دوست نمان به پشت در منتظرم
دیگر به سفر نخواهد آمد خبرم

من قافله های ابر را شب هنگام
بر دشت و کویر لوت باید ببرم
................
روزی بشود که خاک ما سبز شود
ایام  زمستان  شریران  برود

خود رفته به روی گل ما چرخ زنان
پرواز کند پرنده  آهو بدود
................
ای وای اگر گرسنگان بر خیزند
آتش به سر کاخ شما می ریزند

از منبرتان کشان کشان جلادان
با کینه به تیر برق می آویزند
................
تردید نکن  سپیده سر خواهد زد
این باغ شکوفه در سحر خواهد زد

از  کنج  قفس  پرنده  آزادی
با صد گل سرخ بال و پر خواهد زد
................
حاشا  که اگر ز ره بگردانم رو
این سر برود نمی روم دیگر سو

تندر کشم از قعر جگر در شب تار
حتی که اگر نیزه نشیند به گلو
................
وقتی که شبانه ماه پر می ساید
در لانه خود پرنده می آساید

از نای گرسنگان تهران بزرگ
فریاد کمک کمک کمک می آید

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر