شعر و ادبیات: شعر روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان از استاد شهریار

Translate

شعر روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان از استاد شهریار



روز جانبازیست ای بیچاره آذربایجان
سر تو باشی در میان هر جا که آمد پای جان

ای بلاگردان ایران، سینه زخمی به پیش
تیرباران بلا باز از تو می‎جوید نشان


آن مباد ای کشتی طالع به طوفان باخته
کِت همای عشق و آزادی نبینم بادبان

کاخ استقلال ایران را بلا بارد به سر
پای دار  ای روز باران حوادث ناودان

زیر آن باران آتش چونی ای کانون انس
دود آهت تا که را آتش زند بر دودمان

زخم خورده مادرا، کی بندم از پا باز شد
تا به بالین تو آیم موکَنان، مویه کُنان

ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من
چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان

دیگران را نامه صلح و صفا بارد به سر
در شگفتم پس تو را آتش چرا بارد به جان

دیگران را مژده راحت رسد از هر طرف
 با تو عرض تسلیت هم کس نیارد در میان

آنکه لاف دوستی زد با تو، آخر با تو کرد
آنچه کس با دشمن خونخوار خود نپسندد آن

دوست از دشمن ندانستی و تقصیر تو نیست
راست بودی و نبود از دوستانت این گمان

گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی
چون کند وقتی که پوشد گرگ شولای شبان

لیکن اینها دشمنان کردند، از ایران مرنج
دوست را قربانی دشمن نشاید کرد، هان

اختلاف لهجه ملّیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

گربدین منطق تو را گفتند ایرانی نه‎ای
صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان

بی‎کس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

هر زیانی کو قضا باشد به ایران عزیز
چون تو ایران را سری، بیشت رسد سهم زیان

مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر
روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان

تو همان فرزند دلبندی که جانبازی تو
می‎نیاید در حدیث و می‎نگنجد در بیان

تو همایون گلشن قدسی و نزهتگاه انس
دامنت زرتشت را مهدیست، طوبی سایبان

آسمانی کشور آذرگشسبی لاله‎خیز
دامن سرسبز تو رشگ بهشت جاودان

مهد اسراری و کانون شگفتی‎ها که هست
تعبیه درآب و خاکت نکهت باغ جنان

کوههایت بسته صف چون حلقه انگشتری
آسمانی سرزمینی، چون نگینش درمیان

عالمی بیند مسافر رشگ فردوس برین
قافله چون سرفرود آرد زکوه قافلان

راهها همچون رگ و شریان تن پرپیچ و خم
زان همه پیچیده‎تر بانگ درای کاروان

هرطرف بازارگان بینی پی‎بازار و سود
سود و دولت ‎ساری از پیش و پس بازارگان

آسمانت دلفریب وآفتابت دلفروز
سرزمینت دلنشین و گلستانت دلستان

رودها چون اژدها پیچد به گرد صخره‎ها
در شکاف کوهها غرش کنان گردد نهان

کوهسارانت به دامن ارغوان و نسترن
سبزه‎زاران را به خرمن یاسمین و ضیمران

بیشه‎ها چون سهمگین اردوی با فرّ و شکوه
خوشه‎ها چون خشمگین دریای ناپیدا کران

در پس هر خاره ات خوابد دو صد غران پلنگ
وز بر هر بیشه‎ات خیزد دو صد شیر ژیان

هشته در هر درج کانت لعلهایی آتشین
خفته در هر کنج خاکت گنجهایی شایگان

آب تو مردم نواز و آتشت دشمن گداز
خاک تو غیرت سرشت و باد تو عنبرفشان

نوگل گلزار تو چون آتش جشن سده
گرمی بازار تو چون جشن عید مهرگان

همت مردان تو چون نونهالانت بلند
پیکر گردان تو چون کوهسارانت کلان

نوجوانانت به قامت معتدل، چون رأی پیر
پیرمردانت به دل شاداب، چون  روی جوان

عفت زنهای تو تالی ندارد در بشر
غیرت مردان تو ثانی ندارد در جهان

دخترانت آسمان چون اخترانت در زمین
دخترانت در زمین چون اختران آسمان

کودکانت تندرست و سرخ‎روی و شیردل
زاده با عشق وطن از مادرانشان توأمان

غیرت مردان تو چون آتش آتشکده
سینه گردان تو چون کوره آهنگران

با حبیبان مهرجو و با رقیبان تندخو
مهر ورزان مهربان و قهرجویان قهرمان

چون به یاد فر و میهن ساتکین بر هم زنند
در زمین و آسمان، زان ساتکین افتد تکان

داس دست دیهقانت چون کمان تهمتن
بیل دوش آبیارت چون درفش کاویان

کارگر چون صبحدم، از فجر بربندد کمر
پیشه‎ور چون آفتاب، از صبح بگشاید دکان

خامه دانشورت ماند به تیغ لشگری
زخمة رامشگرت آرد هوای مشق و سان

تاکها چون آسمان از گله پیوندد پرن
کوهها چون شاهدان از سبزه پوشد پرنیان

کاجها انداخته بر گردن پروین کمند
کاخها افراخته بر بام گردون نردبان

کوهساران بر کمر از گل نشاند مهر  و مه
سبزه‎زاران بر میان از جوی بندد کهکشان

نارون چون خیمة سبز و بلند تهمتن
بیشه‎ها چون اردوی با ساز و برگ اردوان

چون سمند ناز ماند پیکر کوه سهند
کش رکاب از مهر و مه بندند و زین از آسمان

گوسپندان گله گله، کره اسبان خیل خیل
 گله‎ها با گله‎بان و ایلخی با ایلخان

شهسونهای جوانت شهسوارانی دلیر
طرّه چوگان، چشم‌ آهو، مژه تیر، ابرو کمان

قد بلند و چارشانه، سینه پهن و پیلتن
ترکمانی اسب چون رخش تهمتن زیر ران

شیر را پهلو درد چون پهلوان زابلی
دست تا زانو رسد چون اردشیر بابکان

صید در خون غلطد و صیاد را گوید که: هی
ناز شستت ای پلنگ‏افکن جوان پهلوان!

چون به کام دوستان باشد ندیمی نازنین
چون به جان دشمنان تازد بلایی ناگهان

مردم چادرنشینت با هنر والاگهر
داستان نوکرده از ایرانیان باستان

بانوان چابک سوار و صیدافکن جنگجو
گیسوان تابیده بر اندامشان برگستوان

نوجوانان را رشید و باهنر باید قرین
ماه را خورشید شاید گر همی جوید قِران

هرکجا خرم بهار آنجا فرود آیند خوش
این بهار عمر را درپی کجا باشد خزان

مرزبان بودند اینان تا سلاحی داشتند
خادمی بی‎مزد و بی‎منت، جان فروشی رایگان

این همان تبریز دریادل که چندین روزگار
سد سیل دشمنان بوده است چون کوهی گران

این همان تبریز کاندر دوره‎های انقلاب
پیشتاز جنگ بود و پهلوان داستان

این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز
لاله‎گون بینی همی رود ارس، دشت مغان

این همان تبریز روئین‎تن که در میدان جنگ
از مصاف دشمنان هرگز نپیچیدی عنان

با خطی برجسته بر تاریخ ایران نقش بست
همت والای سردار مهین ستارخان

این همان تبریز کز جانبازی و مردانگی
در ره عشق وطن صد ره فزون داد امتحان

این همان تبریز خونین دل که بر جانش زدند
دوستان زخم زبان و دشمنان نیش سنان

گه ندیم اجنبی خواندند و گه عضو فلج
کوردلْ یارانِ فرقِ خادم و خائن ندان!

این قصیدت را که جوش خون ایرانیت است
گوهر افشان خواستم در پای ایران جوان

«شهریارا» تا بود از آب، آتش را گزند
باد خاک پاک ایران جوان مهد امان

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر