شعر و ادبیات: شعر ناياب از سهراب سپهری

Translate

شعر ناياب از سهراب سپهری



شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من.
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناك مانده و خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید.


دیری است مانده یك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گویی كه قطعه، قطعة دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش كه حیرت ماسیده روی آن
سه حفرة كبود كه خالی است
از تابش زمان.
بویی فسادپرور و زهرآلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هر چه هست، روشن و خوانا كشیده است.

در اضطراب لحظة زنگار خورده ای
كه روزهای رفته در آن بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم.

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجرة من.
با جنبش است پیكر او گرم یك جدال.
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یك سؤال.

0 دیدگاه ::

ارسال یک نظر