شعر و ادبیات

Translate

شعر مرگ رنگ از سهراب سپهری



رنگی كنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.

داستان واقعی مرد و سگ وفادار



زن وشوهرجوانی پس سالها ازدواج بچه دارنمی شدن برای اینکه از تنهایی دربیان یه توله روتوایلر میخرن و اونو مثل پسر خودشون بزرگ میکنن...

این روت بزرگ می شه چندین بار جون این زن و شوهر رو نجات می ده  حتی از دست راهزنا....
اما پس از گذشت 7 سال این خانم و اقا ی جوان صاحب نوزادی میشن که باعث می شه به روتوایلر دیگه کمتر توجه کنن....

داستانی کوتاه و آموزنده از قوباغه ای که کر بود




روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده!»

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند بجز بعضی که هنوز....

شعر نقش از سهراب سپهری



در شبی تاریك
كه صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و كسی كس را نمی دید از ره نزدیك،
یك نفر از صخره های كوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی كند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچكس دیگر.
شسته باران رنگ خونی را كه از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشكید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
كه بجا ماند از كف پایش.
گر نشان از هر كه پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش.